تبليغاتX
پادشاه صلح... پیام شادی


پادشاه صلح... پیام شادی

کسیکه فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست . ماکس مولر

اسب

پنجره واژه ايست زندانی!

پنجره واژه ايست زندانی ، بين ديوارها اسير شده
آنقدر مانده سينه ی ديوار ، تا که غمگين و گوشه گير شده
پنجره پوستش ترک خورده ، شيشه هايش کثيف و لک خورده
ابر ! باران نبار ، بی انصاف … تا نبيند چه قدر پير شده
پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز ، بسته و خسته و حقير شده
 

پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه  بسته ی او آسمان طرحی از کوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يکبار
گفته با خنده در جوابش که : او برای همين اجير شده

***
ديشب از پنجره شنيدم که قصد دارد که خودکشی بکند !
ديگر از اين هميشه در تکرار ، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودکشی … اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند ، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست ، ساليانست رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته … دير شده ، پنجره … پنجره اسير شده

 yerevan davit

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:6 توسط شیخ شرزین| |

ای عزیزان، یکدیگر را محبت کنیم،

ای عزیزان، یکدیگر را محبت کنیم،

 زیرا محبت از خداست و هر‌که محبت می‌کند،

 از خدا زاده شده است و خدا را می‌شناسد.

آن که محبت نمی‌کند، خدا را نشناخته است، زیرا خدا محبت است.

محبت خدا اینچنین در میان ما آشکار شد که خدا پسر یگانۀ خود را به جهان فرستاد

 تا به‌واسطۀ او حیات بیابیم.محبت همین است،

نه‌آنکه ما خدا را محبت کردیم، بلکه او ما را محبت کرد و پسر خود را فرستاد تا کفّارۀ گناهان ما باشد.

ای عزیزان، اگر خدا ما را اینچنین محبت کرد، ما نیز باید یکدیگر را محبت کنیم.

هیچ‌کس هرگز خدا را ندیده است؛ امّا اگر یکدیگر را محبت کنیم،

خدا در ما ساکن است و محبت او در ما به‌کمال رسیده است

و ما یهوه ای پدر آسمانی از تو تشکر میکنیم بخاطر اینهمه محبت تو که به همه ما انسانها داری

 و بهترینها رو برای مافرستادی لطفا در این ایام آخر خودت کمک مان کن.

و به واسطه نخست زاده تو و پادشاه ملکوتمان عیسی مسیح دعاهایمان را به سوی تو میفرسیم

لطفا از ما قبول کن.آمین

 زیرا محبت از خداست و هر‌که محبت می‌کند،

 از خدا زاده شده است و خدا را می‌شناسد.

آن که محبت نمی‌کند، خدا را نشناخته است، زیرا خدا محبت است.

محبت خدا اینچنین در میان ما آشکار شد که خدا پسر یگانۀ خود را به جهان فرستاد

 تا به‌واسطۀ او حیات بیابیم.محبت همین است،

ای عزیزان، یکدیگر را محبت کنیم،

 زیرا محبت از خداست و هر‌که محبت می‌کند،

 از خدا زاده شده است و خدا را می‌شناسد.

آن که محبت نمی‌کند، خدا را نشناخته است، زیرا خدا محبت است.

محبت خدا اینچنین در میان ما آشکار شد که خدا پسر یگانۀ خود را به جهان فرستاد

 تا به‌واسطۀ او حیات بیابیم.محبت همین است،

نه‌آنکه ما خدا را محبت کردیم، بلکه او ما را محبت کرد و پسر خود را فرستاد تا کفّارۀ گناهان ما باشد.

ای عزیزان، اگر خدا ما را اینچنین محبت کرد، ما نیز باید یکدیگر را محبت کنیم.

هیچ‌کس هرگز خدا را ندیده است؛ امّا اگر یکدیگر را محبت کنیم،

خدا در ما ساکن است و محبت او در ما به‌کمال رسیده است

و ما یهوه ای پدر آسمانی از تو تشکر میکنیم بخاطر اینهمه محبت تو که به همه ما انسانها داری

 و بهترینها رو برای مافرستادی لطفا در این ایام آخر خودت کمک مان کن.

و به واسطه نخست زاده تو و پادشاه ملکوتمان عیسی مسیح دعاهایمان را به سوی تو میفرسیم

لطفا از ما قبول کن.آمین

نه‌آنکه ما خدا را محبت کردیم، بلکه او ما را محبت کرد و پسر خود را فرستاد تا کفّارۀ گناهان ما باشد.

ای عزیزان، اگر خدا ما را اینچنین محبت کرد، ما نیز باید یکدیگر را محبت کنیم.

هیچ‌کس هرگز خدا را ندیده است؛ امّا اگر یکدیگر را محبت کنیم،

خدا در ما ساکن است و محبت او در ما به‌کمال رسیده است

و ما یهوه ای پدر آسمانی از تو تشکر میکنیم بخاطر اینهمه محبت تو که به همه ما انسانها داری

 و بهترینها رو برای مافرستادی لطفا در این ایام آخر خودت کمک مان کن.

و به واسطه نخست زاده تو و پادشاه ملکوتمان عیسی مسیح دعاهایمان را به سوی تو میفرسیم

لطفا از ما قبول کن.آمین

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:35 توسط شیخ شرزین| |

محمد بن سیرین، مشهور به ابن سیرینفقیه، محدث و خوابگزار (معبر) بزرگ قرن اول و دوم هجرى است . در بصره به دنیا آمد و در همان شهر به سال 110 ه.ق درگذشت. در تعبیر خواب، شهرت جهانى دارد.وى با بعضى آداب صوفیان، مثل پشمینه پوشى مخالف بود.
ابن سیرین، کسى را گفت:
چگونه‏اى؟  گفت چگونه است حال کسى که 500 درهم بدهکار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟ 

ابن سیرین به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت:
پانصد درهم به طلبکار ده و باقى را خرج خانه کن، و لعنت بر من اگر پس از این حال کسى را بپرسم! گفتند: 
مجبور نبودى که قرض و خرج او را دهى .  گفت :
وقتى حال کسى را بپرسى و او حال خود بگوید و تو چاره‏اى براى او نیندیشى، در احوالپرسى منافق باشى . 

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:17 توسط شیخ شرزین| |

گوشه هایی از اثر معروف دکتر شریعتی ـ قسمت اول

 

من آمده ام به نمايندگى-اين طبقه تحصيل كرده بى دين- نه تنها بى دين و بيگانه
با دين شما، بلكه بيزار از دين و عقده دار نسبت به مذهب، و فرارى، كه به هر
مكتبى، به هر شعارى و به هر فلسفه ديگرى متوسل مى شود و پناه می برد، از ترس
مذهب شما- به نمايندگى از اينها، به شما  شما كه مسوول مذهب و ايمان خودتان و و
زمان خودتان، خانواده خودتان و جامعه خودتان هستيد، بگويم: براى چه طبقه من و
گروه من از شما بيزار شده، از شما بيگانه شده و شما با او بيگانه هستيد و نمى
توانيد با هم يك كلمه سخن بگوييد؟ به مادرها بگويم كه براى چه دختر شما نمى
تواند با شما حرف بزند و شما هم نمى توانيد با دخترتان حرف بزنيد،...
و به پدرها بگويم كه فرزند شما نه به عنوان يك فساد اخلاقى، بلكه با دلايل و
علل فكرى و اعتقادى، از شما فرار كرده و با شما بيگانه شده است. و همچنين بر
سر شما بعنوان معتقدان امروز به اسلام و تشيع، و بعنوان كسانيكه در عصر
لامذهبى و بى ايمانى در جهان، ايمانتان را نگه داشته ايد و مدعى حفظ اعتقاد و
عمل به دينتان هستيد، بنابر اين مسووليت شيعه بودن و مسلمان بودن و دين دار
بودن داريد و به تصريح قرآن هم در راه نجات خود و هم خاندان و فرزندانتان
بايد بكوشيد، فرياد زنم كه: "قوا انفسكم و اهليكم نارا"! ( خودتان را و
اهلتان را از آتش نگاه داريد!) من آمده ام اتهامات گروهى را كه پسر شما و
دختر شما است (بعنوان نماينده آنها) بخود شما بگويم، و اين نمايندگى را از من
بپذيريد، براى اينكه من نه با آنها همفكر هستم كه به نفع آنها و طبق عقايد
آنها صحبت كنم، و نه هم در گروه شما و در اين طبقه شما وابستگى دارم تا به
مصلحت شما و اوضاع و احوال اينجا صحبت بكنم.

اى پدر من، اى مادر من!

دين تو، مذهب تو و همه اعمالى كه بنام دين و مذهب انجام می دهى و همه عقايدى
كه كه بنام دين و مذهب دارى، همه اش بيهوده و زيان آور است!
... دين تو عبارت است از يك نيرويى كه ترا از دنيا و از پيش از مرگ غافل مى
كند و همه دلهره و وسواس و ترس و كوشش و مسووليت و تلاش ترا متوجه مرگ و
بعداز مرگ مى كند، و من بعنوان جوان امروز، روشنفكر امروز، تحصيل كرده امروز،
به "پيش از مرگ" كار دارم، و دين تو هيچ سخنى درباره پيش از مرگ بمن نگفته،
به تو هم نگفته، تو هم نمى دانى، تو مى گويى: اين عقايد و اعمال دينى من به
اين درد مى خورد كه جواب نكير و منكر را بدهم، وقتى سرم را در گور، برخشت و
خاك لحد گذاشتم، در آنجا فوائدش روشن مى شود،...
مى گويم راست است، اما براى پيش از مرگ ( كه ما در ذلت و فقر و نيازمندى جان
مى دهيم) دين تو چه دارد؟ هيچ چيز! تو در آتش مى سوزى و مردم تو و هم نژادهاى
تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگى مى سوزند و تو احساس گرما هم نمى
كنى! و بعد شبها و روزها تمام گريه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قيامت و
عذاب پس از مرگ است! و من! آتشى كه اكنون بر بشريت نازل شده و من و تو و او و
همه در آن مى سوزيم، كار دارم و در جستجوى آنم كه چه عاملى و چه آبى اين
زبانه را اطفا مى كند؟...
اين دين فقط تو را بايد نجات بدهد، من دنبال دينى و ايمانى می گردم كه بشريت
را نجات بدهد و حتى خود من هم فدايش بشوم. دينى كه براى نجات جامعه بكوشد و
"من" را قربانى "ما" كند.
هيچ قانونى ترا از پليدى و جنايت و حق كشى و مال مردم خورى و خيانت و قانون
شكنى باز نمى دارد، همچنين با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر يكى از مقربان و
حاشيه نشينان سلطان كائنات دينت هم! ترا در دنيا، از خطا و گناهى كه خودت هم
به آن معتقدى و می دانى كه دينت هم ترا از آنها بر حذر مى كند باز نمى دارد!
بارى پدر، مادر! اين مسير دينى است كه تو بمن نشان مى دهى و من نمى خواهم كه
در اين دنيا زندانى بدبخت و اسير باشم، می خواهم آزاد، عزيز و سرافراز باشم،

اين بود، پدر، كه "ايمان شكمى" تو را رها كردم و اگزيستانسياليست شدم و معتقد
شدم كه من مى توانم سرنوشت خودم و جامعه خودم را بسازم، به آن سارترى معتقدم
كه مى گويد: "حتى كسى كه از مادرش فلج بدنيا مى آيد، اگر قهرمان ورزش نشود
خودش مسوول است"!
ببين تا كجا اراده و آزادى انسان را نشان مى دهد؟! اين طرز فكر "ساتر" مادى و
لامذهب است و آن بينش توى معنوى و مذهبى!

دین نه!

تو دين "نه" به من دادى، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راههايى كه بمن نشان
دادى، پيشنهادهايى كه داشتى، شكل زندگى و ارزشهاى اخلاقى يى كه به من ارائه
كردى، اين است: نرو، نكن، نبين، نگو، نفهم، احساس نكن، ننويس، نخوان، نه، نه،
نه،...! اينكه همه اش "نه" شد؟! من به دنبال دين "آرى" هستم كه به من نشان
بدهد كه چه بكن، چه بخوان، و چه بفهم! بقول يكى از نويسندگان: واى بحال دينى
كه "نه" در آن بيشتر است از "آرى"! و از تو من يك "آرى" نشنيدم!
پدر، مادر، بزرگتر...!
كتابى براى "نخواندن"! قرآنى كه تو به آن معتقدى به چه كار ما مى آيد؟ من نمى
دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمى دانى تويش چيست! از اين جهت من كافر و
توى مومن هر دومان همدرس هستيم، منتهى من به آن كار ندارم (چون كتابى كه بدرد
خواندن نخورد به چه درد مى خورد؟) اما تو مرتب مى چسبانيش به چشمت و سينه ات،
به پهلويت، به قنداق بچه ات و به بازوى داداشت و به بالش مريضت، تا آن جا كه
من ديده ام، اين كتاب براى تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه: وقتى كه از خانه
ات بيرون مى آيى، چند جمله از آنرا به قفل در خانه ات پف مى كنى! من يك قفل
فنى و محكم مى خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد، با تكنيك بسته شود نه
با پف! تو براى سلامت و مصونيت جمله هايى از آنرا دور خودت پف می كنى، يا
نسخه هايى از آن را به آستر جليقه ات مى دوزى يا بگردن خودت يا گاوت مى
آويزى! من مى روم واكسن مى زنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مى گيرم، بنابر اين
به "قرآن تو" نيازى ندارم!
تو با آن "استخاره" مى كنى و به جاى "انتخاب" و "تصميم"، "عمل" و "قضاوت" و
"فهميدن" و "انديشيدن"...(كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است)، با كتاب يك
نوع شير يا خط بازى مى كنى و لاتارى و بخت آزمايى مى كنى، من (فرزند تو) با
اينكه به وحى عقيده ندارم، حاضر نيستم به قرآن تا اين حد اهانت كنم، به هر
حال اين يك "كتاب" است، با آن بازى نمى كنم، به عقل هم اهانت نمى كنم، من
بكمك علم و پرورش ذهن و آگاهى و شعور و تحقيق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع
و متخصص، عقلم را بكار مى اندازم، منطقى مى انديشم، اگر هم روزى معتقد شدم كه
قرآن تو "كتاب هدايت" است، آنرا "مى خوانم" تا با انديشيدن و فهميدن نوشته
هاى آن، راه خوب و بد و متوسط را در زندگى پيدا كنم، نه با استخاره!
چشمهايم را باز مى كنم و متنش را مى گشايم و به دنبال مطلبى مى گردم تا ببينم
كه چه گفته است، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسى و تصادفى لايش را باز كنم
و و جمله يا كلمه اول بالاى صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است؟ و بعد
طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و در باره مساله اى يا شخصى قضاوت كنم!
پدر جان، من يك دانشجويم، اگر كسى با جزوه درسى ام چنين بازيهايى كند اوقاتم
تلخ مى شود! پس اگرمن كتابى را كه به درد خواندن نمى خورد (ولو نويسنده اش به
قول تو خود خدا باشد) رها كردم و به جاى آن كتابهايى را گرفتم كه به درد
خواندن مى خورد، اوقاتت تلخ نشود!...
مادر! نماز تو يك نوع ورزش تكرارى است بدون هيچ اثر اخلاقى و اصلاح عملى ...
كه صبح و ظهر و شب انجام مى دهى اما نه معانى الفاظ و اركانش را مى دانى، نه
فلسفه حقيقى و هدف اساسى اش را مى فهمى...
تمامى نتيجه كار تو و آثار نماز تو اين است كه پشت تو قوز درآورد و پيشانى
صافت پينه بست و فرق من بى نماز با تو نمازگزار فقط اين است كه من اين دو
علامت تقوى را ندارم!
بيائيم واقعا با هم بررسى كنيم و ببينيم كداميك باخته ايم و كداميك برده
ايم؟! تو مى گويى: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بكن كسى با
مخاطبى مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد كه دارد چه مى گويد؟ فقط تمام
كوشش اين باشد كه با دقت و وسواس مضحكى الفاظ و حروف را از مخارج اصليش صادر
كند! اگر هنگام حرف زدن، "ص" را "س" تلفظ كند، حرف زدنش غلط مى شود، اما اگر
اصلا نفهميد چه حرفهايى می زند و به مخاطبش چه مى گويد، "غلط نمى شود"! من در
تمام تاريخ بشر شماها را ديده ام كه با التماس و اصرار و اخلاص داريد از كسى
چيزى يا چيزهايى طلب مى كنيد اما نمى دانيد آنچه مى خواهيد چيست؟ اگر كسى،
روزى پنج بار و هر بار چند بار، با مقدمات و تشريفات دقيق و حساس، پيش شما
بيايد و با حالتى ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زارى، چيزى را از شما بخواهد
و ببينيد كه با وسواس عجيبى خواهش هميشگى خود را تلفظ مى كند اما خودش نمى
فهمد كه چه درخواستى از شما دارد، چه حالتى به شما دست مى دهد؟ شما به او چه
مى دهيد؟ و وقتى متوجه شديد كه اين كار برايش يك عادت شده و يا بعنوان وظيفه
يا از ترس هم انجام مى دهد ديگر چه مى كنيد؟ و چه بايد بكنيد؟ گوشتان را پنبه
نمى كنيد!؟..

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:47 توسط شیخ شرزین| |

یادی از کودکی


باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده

در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.


http://ufile.info/up/files/86wl5x2xwhyiazhrz10h.jpg

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شنیدیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گر چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

http://i4.tinypic.com/10h2gip.jpg



نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:41 توسط شیخ شرزین| |


‏ ( حمید مصدق)‏

وای ، باران‎
باران ؛‎
شیشه ی پنجره را باران شست‎
از دل من اما‎
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟‎
آسمان سربی رنگ‎
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ‎
می پرد مرغ نگاهم تا دور‎
وای ، باران‎
باران ؛‎
پر مرغان نگاهم را شست‎

و ندایی که به من می گوید‎ :
‎ ”‎گر چه شب تاریک است‎
دل قوی دار ، سحر نزدیک است‎ “‎

باز کن پنجره را‎
تو اگر بازکنی پنجره را‎
من نشان خواهم داد‎
به تو زیبایی را
می توان‎
از میان فاصله ها را برداشت‎ ‎

دل من با دل تو‎
هر دو بیزار از این فاصله هاست‎ “
قصه ی شیرینی ست‎
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
رفته ای اینک ، اما ایا‎
باز برمی گردی ؟‎
چه تمنای محالی دارم‎
خنده ام می گیرد

گاه می اندیشم‎
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری‎
تو توانایی بخشش داری‎
دستهای تو توانایی آن را دارد‎
که مرا‎
زندگانی بخشد‎
چشمهای تو به من می بخشد‎
شور عشق و مستی‎
و تو چون مصرع شعری زیبا‎
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

کاهش جان من این شعر من است‎
آرزو می کردم‎
که تو خواننده ی شعرم باشی‎
راستی شعر مرا می خوانی ؟
کاشکی شعر مرا می خواندی



نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:29 توسط شیخ شرزین| |

روزی در آخر ساعت درس ؛ یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد ،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. پروفسور محمد حسابی

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:49 توسط شیخ شرزین| |

باران ...

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:9 توسط شیخ شرزین| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:29 توسط شیخ شرزین| |

درود  درود بر شما دوستان خوب....من عاشق شمایم ...    می دانید؟...گل قلب قشنگم تقدیم شما خوبان...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:25 توسط شیخ شرزین| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت